ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

115

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) عبد الرحمن بن عوف زمينى را كه عثمان به او داده بود به چهل هزار دينار فروخت و بهاى آن را ميان فقراى بنى زهره و نيازمندان و همسران پيامبر ( ص ) تقسيم كرد ، مسور مىگويد : من سهم عايشه را برايش بردم . گفت : چه كسى اين را فرستاده است ؟ گفتم : عبد الرحمن بن عوف ، گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود پس از من فقط كسانى كه در زمره صابران هستند به شما شفقت خواهند كرد . خداوند به پسر عوف از سلسبيل بهشت بياشاماند . صفات ظاهرى عبد الرحمن بن عوف واقدى از يعقوب بن محمد عذرى ، از عبد الواحد بن ابى عون ، از عمران بن منّاح نقل مىكند عبد الرحمن بن عوف موهاى سپيد خود را خضاب نمىكرد . واقدى از عبد الله بن جعفر زهرى از يعقوب بن عتبه نقل مىكند * عبد الرحمن عوف مردى بلند قامت و خوش چهره و داراى پوست بشاش و سپيد چهره بود و رنگش با سرخى آميخته و شانه‌هايش اندكى خميده بود و موهاى سپيد سر و صورت خود را خضاب نمىكرد . محمد بن عمرو واقدى مىگويد : نظير اين مطلب از ابو بكر صديق هم روايت شده است . سرپرستى عبد الرحمن از شورى و حجّ عبد العزيز بن عبد الله اويسى از عبد الله بن جعفر ، از ام بكر دختر مسور ، از پدرش نقل مىكند * چون عبد الرحمن بن عوف سرپرستى شركت كنندگان شورى را پذيرفت ، براى من از همه بهتر اين بود كه خودش عهده‌دار خلافت شود و اگر او نپذيرد سعد بن ابى وقاص باشد ، عمرو عاص پيش من آمد و گفت : دايى تو جواب خدا را چه مىدهد اگر كسى خليفه شود و او بداند كه خودش از او بهتر و شايسته‌تر براى آن كار است ؟ گويد ، عبد الرحمن به من گفته بود كه خلافت را دوست ندارم در عين حال نزد عبد الرحمن بن عوف رفتم و اين سخن را به او گفتم ، گفت : چه كسى اين سخن را به تو گفته است ؟ گفتم : نمىگويم ، گفت : اگر نگويى ديگر با تو سخنى نخواهم گفت . ناچار گفتم : عمرو بن عاص گفته است . عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند اگر كاردى بر حلق من نهند و آن را از سوى ديگر بيرون آورند براى من از خلافت